










محمد مهدی توی ماشین پشت رل نشسته بود و داشت ادای رانندگی باباش رو درمی آورد
من:تو جوجه طلایی منی مامانی!دوست دارم![]()
محمد:یه خنده بامزه وگفت: مامان یه چراغ به بابا بدم؟![]()
من: اشکال نداره اما فقط یک بار..
چند لحظه بعد بابایی محمد اومد وبه محمد گفت:کی گفته تو با ماشین بازی کنی وقتی ماشین روشنه؟
محمد:مامان گفت.![]()
مکث کوتاه و در ادامه رو به باباش کرد وگفت: خانم مرغه گفت...![]()
واین ماجرا ادامه دارد![]()
.
.
یک ساعت بعد در حالیکه محمد توی بغلم نشسته بودو مشغول دیدن شمس العماره بودیم
محمد:مامان تو جوجه منی!!![]()
من:پس تو چی من هستی؟![]()
محمد:خوب من تخم مرغم دیگه!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا آخر شب شده ومحمدبا بیانی ژر از لوسی:مامانی من اجازه دارم توی تخت شما بخوابم؟
من:تا وقتی من کارم تموم بشه وبیام٬ آره
باباش:اگه خوابش برد ببرش توی تخت خودش.![]()
محمد سریع توی تخت نشست
من:چرا بلند شدی؟؟![]()
محمد:آخه اگه بخوابم من میبری من همین جوری راحتم !میخوابم![]()
باباش:نمیتونی گولش بزنی![]()
امان امان امان از این شازده کوچولو من![]()
تابعد...
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
محمدمهدی:مامانی میدونی دلم چی میگه؟![]()
من:نه چی داره میگه؟![]()
محمدبه (سبک ادم آهنی):چایی می خوام !چایی میخوام!![]()
من:حالا دل من چی میگه؟![]()
محمد:چایی بیار چایی بیار![]()
من: نه دل من داره میگه:اول وسایلت جمع کن! اول وسایل جمع کن!![]()
محمد:خودت جمع کن !چایی بیار ! خودت برو چایی بیار اول!![]()
محمد دچار سرماخوردگی شده بود.الان بهتر شده.![]()
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه 10 آبان1388 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
سالها تاریخ شمسی گشت وگشت
شادمان شد تا شنید این سرگذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه ی هشتاد وهشت
عیدتون مبارک
دیشب تا ساعت ۱۰ خیلی خوش گذشت.دور زدیم توی شهر واز شادی بقیه شاد بودیم.اما ساعت ۱۰ محمد یکدفعه بی حال شد وبدنش شروع به داغ شدن کرد.تا ساعت ۳ نیمه شب توی تب می سوخت.
هرچی بدنش رو با دستمال خنک کردم فایده نداشت.آخرسر شربت استامینوفن بهش دادم تا یک کمی حرارت بدنش کم شد وتونست بخوابه.البته تا صبح هذیون میگفت وناله میکرد.امروز هم جمعه بود دکتر متخصص نبود تا ببریمش.البته صبح که بیدار شد خیلی بهتر شده بود.اما ساعت ۵/۵ براش نوبت دکتر گرفتم .میترسم آنفولانزا گرفته باشه.اون هفته برای گرفتن واکسن آنفولانزا رفتم داروخونه ٬ اما دکتر گفت گیر نمیاد دنبالش نگردید.اگه اون روزواکسنُ میزد٬ امروز مریض نمیشد. ![]()
تقصیر خودمه سهل انگاری کردم.![]()
مامانی من ببخش.![]()
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه 8 آبان1388 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
تولد امام رضا(ع) به همه شما مبارک باشه.امیدوارم همه آرزوهای قشنگ شما دوستهای خوبم توی این روز قشنگ به آسمون بره واجابت بشه.![]()
سلام.دیشب تولد دو ونیم سالگی محمد جشن گرفتیم.البته جشن سه
نفری.خیلی خوش گذشت.براش یه دوچرخه آبی خریدیم وبه افتخارش توی
این هوای سرد هویج بستنی خوردیم
.![]()
اینم عکسش...

![]()
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت
محمدپاشو بایست ازت عکس بگیرم....![]()

محمدمهدی:نمیتونم کاری دارم![]()

فرار ماهرانه....![]()

اداو اصول .....![]()

محمدمهدی:باشه تسلیم مامان![]()

محمدمهدی:چشم دیگه![]()

یک ژست کامل وبدون ایراد!!!!![]()

شازده دوست داشتنی مامان اینجوری دیگه!!
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه 2 آبان1388 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت

محمد مهدی توی اتاقش.![]()

احساس خوش تیپی ازنوع شدید.!!!![]()

اینم وقتی مثل شازده کوچولو شده بود.![]()
این آخری هم وقتی موهاش بلندشده بود وهرروز اگه براش سشوار میکشیدم وشکل دخترهاش میکردم کم بود براش

نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت
سلام.همین الان که اومدم یه چیزی بنویسم محمد اومد دید من سرم گرمه ٬گفت:مامان٬ مامان٬ مامان سهیمه٬(فهیمه)یه چیزی بگو حوصله ام رفت!!!
مامان سهیمه لپاْ(لطفا) دفتر من بده یه نگاشی کنم دیگه.
الان هم همزمان با نقاشی داره با خودش صحبت میکنه: دارم میرم سرکارم.مامان که نیست.کجا میری؟خداحافظ.رفت خونهشون...وای چقدر چرخ.نه نیا من آماده نشدم.ای بابا.آماده شو.![]()
دیشب عکس چندتا ماشین ازاینترنت نشونش دادم.امروز عصر اومده پای کامپیوتر میگه:روشنش کن کامپیوترووویادت باشه ماشینش بیاریا..![]()
عصرازخواب بیدارشده بود زیر سرش ازعرق خیس شده بود با تعجب نگاه کرد وگفت:چقدر ازسرم جیش کردم....![]()
![]()
![]()
راستی محمد از مای بیبی هم گرفتم.انگار غم عالم ازدلم رفت.![]()
چند وقت پیش دخترخاله اش داشت براش شعر توپولویم توپولو رو میخوند.شعر به اینجا رسید که مامان خوبی دارم میشینه توی خونه.....محمدمهدی:نه خوب نیست نمیشینه تو خونه...![]()
![]()
![]()
وقت خواب هم قشنگترین لحظه های من ومحمده..... مامان دوست دارم.بشید(ببخشید) که اذیت کردم.وهوارتا خودشیرینی دیگه که من پیشش کم میارم![]()
اگه بتونم عکس جدیدش برات میذارم عاطی جون..
تابعد![]()
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستهای با معرفت و....![]()
البته فکر نکنم دیگه کسی به ما سربزنه به خاطر غیبت صغری و کبری ما.چه کنم گرفتاری دیگه
.
من از ۱۷ شهریور رفتم سرکار
.امورآب منطقه ای دامغان.وبه نبرد کار رفتم.کارم بدنیست یک کمکی به کار خانمها شباهت نداره آخه قسمت اعظم کار مربوط به بیرون ودشت و رود وچاه آب و...است.آقای رئیس ما قبل از ریاست پست من داشته یعنی کارشناس پایه مطالعات آب(عنوان کارم خیلی به نوع کار درحال حاضر مربوط نیست)داشتم میگفتم بله اقای رئیس قبلی ظاهرا از این آقای مدیر فعلی خیلی کار کشیده وحالا آقای مدیر همین قدر انتظار از من داره.در ضمن این که خیلی روی کار گروه اناث حساب باز نمیکنه.
تعجب نکنید مدلش....
بهرحال فعلا که ازپسش براومدیم ایشاالله به بعد هم خدا کمک میکنه.![]()
پسر کاکل زری رو سپردم به مامان وابجیم .محمد مهدی روزهای اول بیقراری میکرد اما الان دیگه به این وضع عادت کرده واز اینکه هرزمانکه میخواد ماشین مورد علاقه اش رو تهیه میکنیم بسیار خوشحاله.به همه هم پز جیب پرپول مامانش میده...![]()
خیلی بلبل زبون شده در ضمن شیرین زبونی حرفهای با معنی وبزرگونه هم زیادمیزنه.هرکارکه میکنه که اشتباه گردن شیطونه میندازه وخلاص![]()
فکر کنم از این به بعد بتونم هرشب یک پست از کارهای روزمره محمد وخودم رو بذارم.
تا بعد....![]()
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت
مثل امروز فرشته ها بالهای خود را تکان دادند وبا ریزش نگین های سفید بستری رااماده کردند
پراز رزها رنگین.پرازچراغهایی که خداازستاره هایش قرض گرفته و قلب کوچک تودراین
ننوی اسمانی تپیدن گرفت
متولدشدی وافرینش گلها باران و بهار ازعطر بجا مانده توست.
حضورت درقلب زمین مبارک.
میلادت مبارک همسرم.
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
سلااااااااااام
من به یک کامپیوتر رسیدم وموفق شدم تا اپ کنم.دلم برای همه تنگ شده بود.بحث انتخابات الان محفل همه خونه ها شده.فقط امیدوارم هرکس که رای میاره وضعیت رو بهتر وبهتر تر کنه.
برنامه های جدید برای اینده دارم.میخوام کارشناسی ارشد شرکت کنم البته بطور جدی بشینم درس بخونم البته در یک گرایش جدید .دعا کنید موفق بشم..![]()
![]()
محمدخیلی بهم وابسته شده یک نصف روز که میذارم ومیرم تا اومدنم کلی اذیت میکنه وقتی هم میام تازه ناسازگاری هاش شروع میشه....![]()
![]()
پسرم کلی شیرین زبونی میکنه.باباش که از این همه لوس بازیهاش حرص میخوره البته فکرکنم یک کمی هم حسودی میکنه(پیش خودمون بمونه)وقتی میگه مامان من بزرگ دوست دارم.بهش میگم تو جیگر منی جواب میده منم جیدر توام..منم عسل توام![]()
![]()
اینم برای هستی جونم..ایشالله
زود زود برمیگردی سرکار٬ اونوقت هی اه میکشی میگی چقدر خوب بود خوردن وخوابیدن وناز کردن.![]()
![]()
زود باش خوب شو دیگهٌ داره میادا .... با هم دوباره برید خیابون قدم بزنیدو....![]()
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت

درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی ما 6 اردیبهشت ماه سال86 راس ساعت 12:27 دقیقه ظهر در بیمارستان خاتم الانبیا متولد شد.اسمش رو اول می خواستیم امیر حسین بذاریم اما به خاطر بیماری اولیه محمد اسمش رو عوض کردیم.خدا هم دوباره فرشته مارو برگردوند.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY